|
یعنی میشه؟.....اگه نشه جی میشه؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390 10:6 توسط مامان رزینه |
قلب من از خستگی خوابش گرفت ... وقتی از خواب پرید دیگه راهی واسه رفتن ندید ... و همونجا مرد + نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390 10:3 توسط مامان رزینه |
نانوشتنی ترین خاطره عمرم امروز سوخت و خاکسترش باد آرزوها با خود برد به ناکجای دلم.... + نوشته شده در یکشنبه 1 آبان1390 10:0 توسط مامان رزینه |
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390 1:1 توسط مامان رزینه |
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390 0:56 توسط مامان رزینه |
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390 0:53 توسط مامان رزینه |
تو از پدر بودن فقط اسمشو یدک میکشی منم زجرشو + نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390 2:28 توسط مامان رزینه |
همچنان در این شبهای بارانی دعا میکنم ای ابر ببار تا کسی اشکهایم را نبیند و میسپارمت به او + نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390 2:25 توسط مامان رزینه |
بیا بهم یاد بدیم که دوست داشته باشیم اما نه از سر اجبار + نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390 2:23 توسط مامان رزینه |
دلم میگیره وقتی میبینم احساس میکنم که چقدر با هم غربیه ایم + نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390 2:17 توسط مامان رزینه |
دلی که شکست دیگه ازش نخواه واست لبخند بزنه... حتی زورکی... یه لیوان لبخند لطفا!!! + نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390 2:16 توسط مامان رزینه |
یاد گرفته ام که با طلوع آفتاب مرور کنم مادر بودنم رو یاد گرفته ام که تنها به جنگ سختیها برم و تنهایی با مشکلات روبرو بشم یاد گرفته ام کودک تازه متولد شده هشت ساعت روز را از مادر و هشت ساعت شب را از پدر میگیرد یاد گرفته ام شایدهایم را بسپارم به تو و آرزوهایم را به خدا یاد گرفته ام که هرگز به یادم نمی افتی یاد گرفته ام کودک درونم مرد وقتی" تینا "و "آنا" به من هدیه داده شد یاد گرفته ام هر روز خودم را مرور کنم در دفتر آرزوهایم یاد گرفته ام در کنار تو بودنم گم میشود در سکوت سرد.... اما فقط یاد گرفته ام نه بیش از این.... + نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1390 2:9 توسط مامان رزینه |
+ نوشته شده در جمعه 21 مرداد1390 17:57 توسط مامان رزینه |
همیشه دوست داشتم جوری در آغوشت بخوابم که خدا پیدام نکند خیال کند اشتباهی به تو دو تا روح داده است . . . + نوشته شده در جمعه 7 مرداد1390 17:9 توسط مامان رزینه |
وقتی سکوت آغاز شد نگاهمان دور شده بود.... آنقدرها که طعم جدایی شیرین شد... + نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390 17:45 توسط مامان رزینه |
گناه من چیه که تو رو دوست دارم ....تو هم دیگری رو + نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390 17:42 توسط مامان رزینه |
کودک درونم مرده و من اینروزها لباس عذا بتن دارم... روحم خسته تر از دیروز در هیاهوی امروز تورا میخواند.... من ... تو.... خدا.... + نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390 17:38 توسط مامان رزینه |
یه امروز رو بذار نفس بکشم بذار زندگی کنم خدا آدم ها رو دوست داره بنده های آدم نماهاشو هم دوست داره اما ما آدمها بعضی وقتا اونقدر بندگیمون یادمون میره که بنده دیگری رو به بند میکشیم و این خود عاشق شدن است + نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390 16:46 توسط مامان رزینه |
اگر با کسی نیستم خوشحال نباش...وقتی تنها مانده ام یعنی هنوز نتوانسته ام تو را ببخشم و بروم . . . اگر خواهان زیادی داری حتما معنیش این نیست که محصور کننده و ارزشمندی شاید ارزان قیمتی . . . همیشه نباید همه چیز را توضیح داد وقتی کسی برای نداشته هایت، بهانه میگیرد، بهتر است او را هم نداشته باشی تا به نداشته هایت اضافه شود ... ! + نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390 16:35 توسط مامان رزینه |
دفتر روزمرگی ام همچنان ورق میخورد + نوشته شده در دوشنبه 6 تیر1390 16:32 توسط مامان رزینه |
|
| ||||||